تازه تو این سن میانسالی ( یا پیری – و یا جوانی – بسته به حال و هوایی که دارم ،در این که میانسالم یا پیر ، و معدودی اوقات ، جوان ، در نوسانم ) ، دارم از نشانه های کوچک رفتاری خودم یا دیگران ، به موارد کلی تر راه می برم : وضع کلا ناامید کننده است ، داشتن یا نداشتن شجاعت اخلاقی ، ...مسئله این است
سفر شبانه
Thursday, August 11, 2011
Thursday, April 7, 2011
بهار کارخانه
دشت فقیر با بهار رونق گرفته است
با زباله های سرخوش در باد خنک فروردین
و سبزی فقیرانه بید مجنون کوتاه دم درآهنی کارخانه
با زباله های سرخوش در باد خنک فروردین
و سبزی فقیرانه بید مجنون کوتاه دم درآهنی کارخانه
Monday, March 1, 2010
Sunday, September 20, 2009
Wednesday, August 5, 2009
شب مهتابي در بالكن
از بالكن به ماه كامل مي آويزم
ماه درخشان ، پر از نور كه شب را مهتابي كرده است
و يادهاي دور را مرور مي كنم ...
روزهاي پر از تو
و شبان پر از ماه ، پر از لطافت نور مهتاب در بالكن
....
اكنون سخت و سنگينم
و نور مهتاب كامل ديگر گرمم نمي كند ...
مي دانم فردا تو را خواهم ديد
به چشمان هم خواهيم آويخت
فقط براي لحظه اي ...
و دوباره با دلي سخت روزها را در پيش مي گيريم ....
مرداد 88
ماه درخشان ، پر از نور كه شب را مهتابي كرده است
و يادهاي دور را مرور مي كنم ...
روزهاي پر از تو
و شبان پر از ماه ، پر از لطافت نور مهتاب در بالكن
....
اكنون سخت و سنگينم
و نور مهتاب كامل ديگر گرمم نمي كند ...
مي دانم فردا تو را خواهم ديد
به چشمان هم خواهيم آويخت
فقط براي لحظه اي ...
و دوباره با دلي سخت روزها را در پيش مي گيريم ....
مرداد 88
Thursday, July 9, 2009
Friday, June 26, 2009
به ناگهان از تاريك - روشن روزهاي گذران عمر در پي لقمه اي نان ، به روشنايي روزهاي سال 1357 درآمديم ، براي ما كه آن سالها را در ميان خيابان تجربه كرده ايم ، عطر بودن دوباره مردم در خيابان براي تحقق آرزوهاي ناتمام مانده آن سالها ، بسيار روح افزا بود ...ولي خب ، مثل اين كه قرار نيست اين رويا به زودي جان بگيرد .. با اين همه ، تحول و آگاهي اجتماعي نسل جديد ، پيشرفت شعور عمومي مردم و مطالبه حقوق اساسي را نمي توان ناديده گرفت و برغم افسردگي عمومي ، اعتراف مي كنم در درونم اندكي شادي و اندكي اميد وجود دارد . در مورد وقايع اين روزها هم مطلب بسيار نوشته شده ، هم از طرف تحليل گران خودي و يا غربي ها ، مقاله جالبي توسط اسلاوي ژيژك اسلوونيايي( فيلسوف و جامعه شناس فرهنگ عامه ) در مورد تحليل مسايل انتخابات اخير و به ميدان آمدن مردم -
در وبلاگ يادداشتهاي بهمن هاتفي - خواندم كه نقل آن را در پايين مي آورم: م م
م م
آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟ نوشته اسلاوی ژیژک
هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک میشود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق میافتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع میپیوندد: به یکباره مردم در مییابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمیترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست میدهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر میشود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند. رژیمی که اقتدارش را از دست میدهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان میدهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکنندهای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را میدانستند و اگرچه درگیریهای خیابانی هفتههای متمادی ادامه داشت، همه به نوعی میدانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟روایتهای مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاحگرایانه" هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی میشود که باور دارند احمدینژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان میآیند. به طور خلاصه میگویند: بیایید توهمها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدینژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را بهخاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد میکنند که تنها قیافه ظاهریاش از احمدینژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هستهای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.دست آخر، غمانگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدینژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما اینگونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانههای غربی از او ساختهاند، پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییسجمهورمشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًیدهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط میتوان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه، این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش میگذارد، و قیم مآبانه میپندارد که برای ایرانیان عقبمانده، همان احمدینژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیدهاند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاحگرایان لیبرال غربگرا بنا شدهاند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزیاش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیلها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کردهاند، فریادهای الله اکبری که از پشتبامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز میشود، به وضوح نشان میدهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی میدانند، بازگشت به ریشههای آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامهها نمیشود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاریشان، شیوههای فیالبداهه برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبونشده انقلاب خمینی سروکار داریم.چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه میشود. نخست، احمدی نژاد قهرمان اسلامگرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانهاش حتی اکثریت آیتاللهها را هم معذب میکند. نان پخش کردنهای عوامفریبانهاش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوبگر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه بهدوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم بهوجود آمده است ( سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوقالعاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است).ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدینژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه میدهد که به همه گروهها قول مساعدت میدهد. موسوی کاملا با او متفاوت است: نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمیتوان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربههای تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش میشد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد میساخت، لحظهای که در آن "هر چیز ممکن به نظر میرسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق بهدست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی، باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوبشدگان" انقلاب خمینی است.و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همینجا در مقابل چشمانمان میتوانیم ببینم.آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنانکه بر اریکه قدرتند جلوی انفجار تودهها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند، بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه عظیم رهاییبخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غربگرا و بنیادگرایان ضد غرب نمیگنجد. اگر واقعبینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدینژاد خودمان نشستهایم. ایتالیاییها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.
Saturday, May 23, 2009
Thursday, May 21, 2009
نگاهبان
بر پرتگاهي از كلمات ايستاده ام
كه مي رماند تو را
كه مرا به مغاكي مي برد كه چشمانت تنها به خاطره اي در سالهاي دوربدل مي شود ... .د
كه مي رماند تو را
كه مرا به مغاكي مي برد كه چشمانت تنها به خاطره اي در سالهاي دوربدل مي شود ... .د
به زير پايم مي نگرم
بر صخره اي از كلمه ايستاده ام
هراسم پايان مي گيرد ... . د
ارديبهشت 88
بر صخره اي از كلمه ايستاده ام
هراسم پايان مي گيرد ... . د
ارديبهشت 88
Sunday, April 5, 2009
Sunday, December 28, 2008
تن تو توضیح مطلق مفهوم زندگی است
توضیح رازواره گی و انحنا
تازه گی و نو شدن
تعجب امکان
تعجب مرگ
تازه گی و نو شدن
تعجب امکان
تعجب مرگ
....
چه کسی صدایت را باز می شناسد ؟
چه کسی می داند که طنین این آوازها از تو بوده است ؟
می خواهم کنارت باشم در ملکوت
در کنار بیشمار آنهایی که حیرت دیدار تو را در چشمهایشان خوانده ام
تنها دستهای من تو را به مهر می شناسد
فقط من دانسته ام رگان آبی زیبا چگونه در تنت دویده است
و چه مهری در انحنای بی همتا ی تن توست
نمی خواهم غبار شوی
نمی خواهم در ملکوت غبار شوی ....
دی 1387
چه کسی می داند که طنین این آوازها از تو بوده است ؟
می خواهم کنارت باشم در ملکوت
در کنار بیشمار آنهایی که حیرت دیدار تو را در چشمهایشان خوانده ام
تنها دستهای من تو را به مهر می شناسد
فقط من دانسته ام رگان آبی زیبا چگونه در تنت دویده است
و چه مهری در انحنای بی همتا ی تن توست
نمی خواهم غبار شوی
نمی خواهم در ملکوت غبار شوی ....
دی 1387
Tuesday, December 23, 2008
Sunday, December 21, 2008
روزان و شبان يلدايي بي تو بودن را جز از حافظ از كه مي توان مدد گرفت . به ياد تو به حافظ تفالي زدم ، آن چه وصف حال بود آمد :
مي سوزم ازفراقت روي از جفا بگردان
هجران بلاي ما شد يا رب بلا بگردان
........
اي نور چشم مستان در عين انتظارم
چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست
گر نيستت رضايي حكم قضا بگردان
Thursday, December 4, 2008
Friday, November 28, 2008
:روياي 1
خودم را در حالي يافتم كه در كناره جاده اي در كوهستان راه مي رفتم . ناگهان ديدم ماشيني از طرف مقابل به سرعت به سمتم مي ايد ، فاصله كم بود و فرصت عكس العملي نبود ، بايد تصادف مي كردم ولي داشتم هوشيار به راهم ادامه مي دادم . ماشين قدري آنطرف تر كنار جاده توقف كرد ، به سمتشان رفتم كه اعتراض كنم ولي انگار مرا نمي ديدند، برگشتم به راهم ادامه دهم اما گويي در جايي ديگر بودم ، در انتهاي كوچه باغي در جايي كه شبيه روستايي كوچك بود، از ميانه تپه اي درامدم كه سبزي و طراوت صبح در همه روستاها را داشت . حس كردم كه چشمهايي مرا مي پايند. به بالا نگاه كردم ، رديف ادمهايي را در چند متري ام ديدم كه در جايي مثل امفي تئاتر نشسته و همه به من خيره شده اند. لباسهايشان به ادمهاي روستايي نمي خورد، بيشترشان پير بودند ولي مي توانستم يكي دو زن جوان را بينشان تشخيص دهم . در صورتهايشان سكوني سنگي بود. با انكه چند بچه هم بينشان جست و خيز مي كردند سكوتي ژرف حاكم بود.
ناگهان فهميدم كه مرده ام ! به طرفشان داد زدم : من مرده ام ؟ و خودم حس كردم كه زماني طولاني از مردنم گذشته است .
شهريور 1386
خودم را در حالي يافتم كه در كناره جاده اي در كوهستان راه مي رفتم . ناگهان ديدم ماشيني از طرف مقابل به سرعت به سمتم مي ايد ، فاصله كم بود و فرصت عكس العملي نبود ، بايد تصادف مي كردم ولي داشتم هوشيار به راهم ادامه مي دادم . ماشين قدري آنطرف تر كنار جاده توقف كرد ، به سمتشان رفتم كه اعتراض كنم ولي انگار مرا نمي ديدند، برگشتم به راهم ادامه دهم اما گويي در جايي ديگر بودم ، در انتهاي كوچه باغي در جايي كه شبيه روستايي كوچك بود، از ميانه تپه اي درامدم كه سبزي و طراوت صبح در همه روستاها را داشت . حس كردم كه چشمهايي مرا مي پايند. به بالا نگاه كردم ، رديف ادمهايي را در چند متري ام ديدم كه در جايي مثل امفي تئاتر نشسته و همه به من خيره شده اند. لباسهايشان به ادمهاي روستايي نمي خورد، بيشترشان پير بودند ولي مي توانستم يكي دو زن جوان را بينشان تشخيص دهم . در صورتهايشان سكوني سنگي بود. با انكه چند بچه هم بينشان جست و خيز مي كردند سكوتي ژرف حاكم بود.
ناگهان فهميدم كه مرده ام ! به طرفشان داد زدم : من مرده ام ؟ و خودم حس كردم كه زماني طولاني از مردنم گذشته است .
شهريور 1386
سعي كردم مثل بعضي از وبلاگها از تجارب روزانه ام بنويسم ، ولي فكر كردم اگر به جز از آن چه كه به تاثير مدام در فكر كسي ديگر بودن مربوط است بنويسم در نظر خودم فقط عباراتي مضحك جلوه مي كند ، پس براي ديگران نيز جز كلماتي خنك نبايد باشد ، اين بود كه از خير نوشتن افاضات زندگي روزمره گذشتم ، هرچند كه امشب در وبلاگ يكي از اعاظم جامعه شناسي خواندم كه- جامعه شناسي معاصر وقايع روزمره را ديگر حرفهاي مبتذل نمي بيند بلكه در خور تعمق و بررسي مي داند - ولي چه كنم كه در من رگه هايي از نوميدي به رستگاري وهراسي كافكاوار از همسان پنداشتن خود با بقيه وجود دارد : هميشه خودم را جدا افتاده و تنها پنداشته ام .اين است كه اشتراك چنداني با تجارب عامه در خود حس نمي كنم ، الا عشق كه آن را هم بيشتر تجربه اي غير زميني مي دانم يا به عبارتي ديگر ، آن قدر ناشناختگي در آن هست كه عليرغم عام بودن اين تجربه ، هر تجربه اي از عشق موضوعي فردي است
Wednesday, November 26, 2008
Tuesday, November 25, 2008
Saturday, November 22, 2008
شعر دستها
دستان معشوق نيز براي عاشق ، نظربازي و راز ورزي با آينه هاي عشق است . نزار قباني شاعر بزرگ عرب در سروده هاي زير دستان معشوقش را با ايماژهاي زيبايي وصف كرده است : - نام مترجمش را بخاطر ندارم ولي در اولين فرصت ماخذ ترجمه و نام مترجم را مي آورم
1-
كلام دستان زيبايت
كلام بسيار بلندي است
اجازه مي دهي چشمم اين كلام زيبا را ضبط كند ؟
2-
دستانت
اسبهايي هستند كه با اشكهاي من غسل مي كنند
اجازه مي دهي كه گوشم
از اشكهاي شيهه بنوشد ؟
3-
و از ابتدايي كه بگومگوي دستبندها را
در دستانت شنيدم
حيرت كردم
از پيوند كبوتران و بغ بغوشان
4-
مي خواهم عكسي بگيرم
از شكل دستانت
از صداي دستانت
واز سكوت دستانت
كمي پيش رويم مي نشيني
تا عكسي محال بگيرم
دستان معشوق نيز براي عاشق ، نظربازي و راز ورزي با آينه هاي عشق است . نزار قباني شاعر بزرگ عرب در سروده هاي زير دستان معشوقش را با ايماژهاي زيبايي وصف كرده است : - نام مترجمش را بخاطر ندارم ولي در اولين فرصت ماخذ ترجمه و نام مترجم را مي آورم
1-
كلام دستان زيبايت
كلام بسيار بلندي است
اجازه مي دهي چشمم اين كلام زيبا را ضبط كند ؟
2-
دستانت
اسبهايي هستند كه با اشكهاي من غسل مي كنند
اجازه مي دهي كه گوشم
از اشكهاي شيهه بنوشد ؟
3-
و از ابتدايي كه بگومگوي دستبندها را
در دستانت شنيدم
حيرت كردم
از پيوند كبوتران و بغ بغوشان
4-
مي خواهم عكسي بگيرم
از شكل دستانت
از صداي دستانت
واز سكوت دستانت
كمي پيش رويم مي نشيني
تا عكسي محال بگيرم
Tuesday, November 18, 2008
Subscribe to:
Posts (Atom)
About Me
Blog Archive
-
►
2008
(10)
-
►
November
(6)
- :روياي 1 خودم را در حالي يافتم كه در كناره جاد...
- سعي كردم مثل بعضي از وبلاگها از تجارب روزانه ام بن...
- به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن كه شبي نديده باشي...
- تناقض ميل جان با پاسبانهاي درون و برون ، تناقض روز...
- شعر دستها دستان معشوق نيز براي عاشق ، نظربازي و را...
- شتابي است مرا براي يافتن تو از ميان مه و دودي كه د...
-
►
November
(6)